بهار داره میاد اما خزان با غمش...
خزانم
را
به
تماشا
بنشین...
دیگر کسی مرا صدا نخواهد کرد
بعد از این منم و یک سکوت جاوید
با حسرتی به بلندای یک تجربه ی سخت
با سنگینی غصه هایی که سر به فلک زده
و کینه ای از سرنوشت که در وجودم ریشه نموده
و نفرتی از زندگی که در من به اوج رسیده
دیگر کسی نام مرا فریاد نخواهد زد
خاموش و مسکوت
همچون گذشته ای شیرین و به سکوت نشسته
و اینده ای تاریک
میروم فراموش کنم که فراموش شده ام
و خسته تر از همیشه به اغازی بی اغاز رسیده ام
میروم تا همچون اسیری سرکش و پر ادعا..
سر به تیغ تقدیر بسپارم
و مردن را در زنده بودن تجربه کنم...
نفس
....................................................
غروب دیروز است و من و تو، در اوج ایستاده ایم
و خوشبخت، به شهر زیر پایمان لبخند می زنیم
نسیم پاییز ،گیسوانم را مینوازد
هر دو می خندیم
غروب امروز است
خورشید سنگر سنگر پس می رود
و آرام آرام، لکه های تیره و چرک دروغ خود را بزک می کنند
تا ساعاتی دیگر
در سور پیوند های شومشان پای کوبند
غروب فرداست و همان باد سیاه و سرد
که پشت خورشید هم از آن می لرزد
و من خوب میشناسمش
و میدانم که قاصد تلخ کامیست،
می پیچید و می پیچید و زوزه کشان
در گوشم نجوایی می کند
و بعد می خندد و می خندد و فاتحانه دور می شود
و من دیگر نمی خندم
و نمی دانم که چرا این باد سیاه و سرد،
همیشه هست،همه جا است،همه جا هست...